دسته بندی مطالب

دوازده بند عاشورایی محمدتقی عزیزیان

۲۰ شهریور ۱۳۹۸ اخبار

محمدتقی عزیزیان، شاعر اهل دلفان متولد ۱۳۶۲ می باشد. از وی آثاری چون: “به خاطر گل های چادرت” و
“دیروز بر نمی گردد” به چاپ رسیده است. وی در حال حاضر رئیس انجمن قلم ایران در استان لرستان است.

 

شرکت 5 نویسنده لرستانی در نشست تخصصی خاطره‌نگاری دفاع مقدس

 

در ایام سوگواری آل الله، دوازده بند عاشورایی از این شاعر را با هم می خوانیم:

 

 

این شور حسین است که افتاده به جانم
باید که دلـــم را به ســـرایش برســانم

تیر و ســپر و نیزه به شعرم زده خیمه
ای عشـــق! درنگی غزلـم را بتــکانم

آوازه ی آزادی او در همـه جا هســـت
من بــرده ی بارآمــــده یِ در خفقــانم

ترسیده ام از بیعت با حضرت خورشید
کوفـــی تر از آنـم که بر این عهد بمانم

دســـتم نرسیده ست به فریــاد بلندش
انـــدوه بزرگـــش زده قفلـــی به زبانم

باید بــروم در دل میــــدان کــه بمیرم
اردو بــزند لشـــکر غـم، در دل و جانم

#

در معــرکه ی خون، زره عشق بپوشم
بر آتــش دیوانگــــــی خویش بجـوشم

 

 

وا می شــــود ایــن بار به رویم همه درها
رد می شــــوم از پیچ و خم کوی و گذرها

این دشــــت ستاره ست که در نور شکفته
منظومه ی شمسی ست پر از قرص و قمرها

خورشید، دل از اهل حــــرم کنده که باید
دل کنده شود از همه جا، وقت ســـــفرها

خون می چکد از معرکه، ای آیه ی مـحکم
در پای تو افتاده به زاری ست، خـــطرها

بر شانه ی شعرم، سر طفلی ست سه ساله
تا می شــــود از بــار غمش، کوه و کمرها

این داغ چه جهلــــی ست به پیشانی مردم
دســـــتار ریا، روی ســـر شانه به سرها

#

با قافــــله، بر نیزه، میآیـــی به تلاطــم
فـــــریاد و فـــغان می گذرد از دل مردم

 

 

آوار شــــدم روی خـــودم؛ بلکه بمـیرم
این بار که در چشــم تو افتـاده مسیرم

دریاســـت دلت، کشتی توفــان زدگانی
من خاک ترک خورده ی لب های کویرم

بعد از تو رسیدم به غــــبـار سُمِ اسبان
رفتی تو و در دستِ خودم سخت اسیرم

دربــار به دربــار به دربـار، پیِ هیچ
بیهوده دویدم که چه از هیچ بگیرم

با درد و غمت حـــال مـــرا آینه کردی
این بار که در چشم تو افتاده مسـیرم

#

دســــت طلب و پـــــای ارادت بده مولا
یک کاسه عطش، شوق شهادت بده مولا

 

 

بگذار کمــی روی مــن و دل به تـو باشد
سرگشته ی چشمان تو، مایل به تو باشد

دریا تویی و خلق، همه، صخره ی ساکت
آرامـش خــوابیده ی سـاحـل به تو باشد

از میمـــنه تا میـسره، حیـــران نگـــاهت
چشــــم تر صف های مقــابل به تو باشد

در خـــون تو گمــگشته حدود دل و دینم
ســـررشته ی توضیــح مسائل به تو باشد

در خانه ی شـــعــرم، نفـــسی بــار بینداز
تا کلـــــبـه ی احزان، متــمایل به تو باشد

#

خورشیـــد تـو از مشرق تــاریخ میآیــد
شـــاید گـــره از لکنت شـــــعرم بگشاید

 

 

ای مُصـــحف بر باد شـــده پیکر پاکت
تیـر از پی تیر آمده، بر سینه ی چاکت

دل مــی بری از رهگــذران، بر سر نیزه
ســر مـی زند آرامـــش ما از دل خاکت

آیات بلنـــــدی ست پریشـــــانی مــــویت
والشمس و ضحا، نقطه ای از اوج مغاکت

افسوس که داغ تو به پیشانی دین خورد
انــدوه کـــه رفتیــــم به وادی هـــــلاکت

تفســـیر تو از هر طـرفی مــی وزد امروز
ای مصــحف بــر بـــاد شــده، پیکر پاکت

#

شـــاعر کــه دل از غصه نپرداخته بی تو
در وادی غـم هـــا ســــپر انداخته بی تو

 

 

ظهر است و جگرسوز و تو مشغول صلاتی
هـر تیـــر نشســته ســت به پای صلــواتی

این قافـــــله غــرق اند به خـون تو و غافل
از این که تو خـــورشیــدی و کشتی نجاتی

مـانده ست کـه خـــود را برســـاند لب دریا
می تــــابی و در خـــاطــره ی خیس فــراتی

تردید ندارم، ســــــــــری از آدم خــاکـــی
بی شــــک که تو مخلوط گل و آب حیاتی

در پیش تو هر بار کم آورده دل و جــان
کفر است بگـــــویم بت شـــیرین حـــرکاتی

#

حــالا تو بگو چاره ی درمانده مگر چیست؟
از صحن تو، درمان دل رانده، مگر چیست؟

 

 

نه گــندم ری دارم و نـه یاری ارباب
نه زهره ی شورش به هواداری ارباب

نه دسـت وفا مانده و نه مرکب جولان
زانــــو زده ام پیش غـــــم کاری ارباب

سرتاسر صحرای دلم نیزه شکسته است
بســته ست مســـیرم به پرستاری ارباب

چون برده ی بی نان و نمک، جان نسپردم
از پــر زدن اصـــغـــر و از زاری اربــاب

با بیــوه زنان تکــیه بــه دیـوار زدیم و
با گــریه نشستیم به غمــخواری ارباب

#

یک قطره ی خـون سمت خداوند رها شد
آن دم که تو فریــاد زدی کرب و بلا شد

 

 

هم پای تنت مانده و هم پشت سر توست
هرجـا که تو بـاشی دل او همسفر توست

اندازه ی تنـهـــایی ات از خویش بر آمد
یک طایفه چــادر زده و دور و بر توست

هرچند که آن چـادر خاکـی شــده ی او
چون سیلی مادر، همه داغ جگر توست

چشمی به نواهای نی انداخت و بارید
آوازه ی غم های جهـان زیر سر توست

#

چون خیمه دلم سوخت، وَ دودش به هوا رفت
جسمت به زمین ماند و سرت با اسرا رفت

 

 

پشت ســر این قافــــله، آه از نفس افتاد
تــا پای غمـــت آمــد و راه از نفس افتاد

تـا راز تـــو را ریــخت زبــــــانِ دل مــولا
رعدی زد و باران شد و چاه از نفس افتاد

دود از دل طــفلان پریشــان تــو برخاست
یک خیمه دلت سوخت و ماه از نفس افتاد

زینب وسط معـرکه، چشمش به حرم بود
گاهــی به شتاب آمـد و گاه از نفس افتاد

در معرکه ی چشم تو، میدان، سپر انداخت
پلکــــی زدی و قلب ســـپاه از نفس افتاد

#

من ماندم و جـانی که پر از سینه زنی شد
من مـاندم و اشــــکی کــه عقیق یمنی شد

 

 

نا در شکن زلف تــو افتاد، کم آورد
پیچید به گیسوی تو و باد کم آورد

از حنجـره ات نغمه ی داوود بریدند
فریــاد بــر آوردی و فریـــاد کم آورد

دنیــای تو از همـهـمــه ی ظلم لبالب
آتش جگرش سوخت و بیداد کم آورد

اردو زده بر ســـاحل آهِ تو ، زمستان
پیش نفـــس داغ تو، مــرداد کم آورد

ویران شدم و روی دلم ریختم و رفت
جـــانم، لب اندیشـــه ی آزاد، کم آورد

بیتی ننـوشـتم کــه تو آنجا بنشینی
افســوس! دلم، خانه ی آباد، کم آورد

#

افتــاده رخ مـــاه، به دیـــوارِ خرابه
خورشیدِ درخشان شده، رخسارِ خرابه

 

 

گلهای تو را در غُل و زنجیر کشیدیم
روی نَفَـــسِ آینه شمـــشیر کشیدیم

بغضیم و ســر راه گلـوی تو نشستیم
دردیم کـه در پای شـــما تیر کشیدیم

در حرمله و شمر و عمرها، هنری نیست
زخمـی سـت که از تیزی تزویر کشیدیم

ما در ســرمان بود که نزد تو بیاییم
این نقشـه ی ما بود؛ ولی دیر کشیدیم

شیعه شدن ما همــه از بخـت بلند است
مـــا نـــام تــو را از دل تقـدیر کشیدیم

#

این شــهر بدون تو پر از ابن زیاد است
دینش همـه دینار و دلش مذهب باد است

 

 

خورشیدی و صحرای پر از نور تن تو
بگــــذار کـه اســـبــی بدود بر بدن تو

جان و دل ما را به غـم خویش در آمیز
نگـــــــــذار به بیـــگانه بپیچد کفـن تو

هر تار نخش بند دل عاشق زاری سـت
صـد قافله دل می چکــد از پیـرهن تو

از کرب و بلا سر زد و در شـام سر آمد
هنگام صــلات است و جهــانی وطن تو

معنا بکنی قـدر لغت نامه ی خوبی ست
هر واژه کــه افتــد به زمین، از دهن تو

#

غیـــر از اثر نیزه ، به میدان دلم نیست
پایان غــــزل آمــد و پایان دلــم نیست

 

 

 

نوگرایی در برنامه‌های فرهنگی هفته کتاب/تاکید بر محتوا به‌جای کمیت

۲۶ شهریور ۱۳۹۸
جوادی در نخستین جلسه شورای سیاست‌گذاری بیست و هفتمین هفته کتاب بر ضرورت نوگرایی در برنامه‌های فرهنگی تاکید کرد و گفت: باید توجه داشته...

کتابی تازه از علیرضا قزوه منتشر شد/صاحب دل در سوره مهر

۲۶ شهریور ۱۳۹۸
مجموعه رباعی شاعران پارسی‌گو در نعت پیامبر اعظم(ص) با عنوان «صاحب‌دل» به کوشش علیرضا قزوه، روانه بازار کتاب شد.     به گزارش خبرگزاری...

چرا حنجره شعر اعتراض انقلابی امروز خاموش است؟/ «به حرف اول این انقلاب برگردیم»

۲۵ شهریور ۱۳۹۸
مصطفی محدثی خراسانی معتقد است: شعر اعتراضی از جنس شعری که سیدحسن حسینی و احمد زارعی می‌گفت، الان نه گفته می‌شود و نه اگر...

آئین نامه جایزه قلم زرین بازبینی می‌شود

۲۴ شهریور ۱۳۹۸
رئیس انجمن قلم گفت: جلسه‌ای با حضور دبیران ادوار مختلف جایزه قلم زرین برگزار شد تا چنانچه نیازمند بازنگری در آئین‌نامه هستیم بر مبنای...

دوازده بند عاشورایی محمدتقی عزیزیان

۲۰ شهریور ۱۳۹۸
محمدتقی عزیزیان، شاعر اهل دلفان متولد ۱۳۶۲ می باشد. از وی آثاری چون: “به خاطر گل های چادرت” و “دیروز بر نمی گردد” به...

تقلیل سیاست‌زدایانه «امام و ماموم» به «ارباب و نوکر»

۱۷ شهریور ۱۳۹۸
محمدمهدی سیار می‌گوید چرا در شعر امروز واژه‌های «امام»، «شهادت» و «جهاد» که وجه سیاسی قیام سید الشهدا (ع) را برجسته می‌کنند، رواج کمتری...

«آقاسی»زدگی در شعر آیینی

۱۶ شهریور ۱۳۹۸
تب آقاسی شدن متاسفانه در سال های اخیر شاعران بسیاری را از مسیر شاعرانگی به مسیر انحرافی «دلبری از خلق» کشانده است؛ شاعرانی که...

راهی که با سلمان و قیصر آغاز شد/ شعر اعتراض باورمند انقلابی چه ویژگی‌هایی دارد؟

۱۲ شهریور ۱۳۹۸
ادبیات عدالت‌خواه باورمند انقلابی از همان سال ۵۷ از حنجره شاعرانی چون سلمان هراتی، احمد زارعی و قیصر امین‌پور فریاد زده شد؛ اما چرا...